طریق اجتهاد- قسمت دوم از زندگی نامه خود نوشت دکتر محمدجعفر جعفری لنگرودی

 

باری درسال تحصیلی که نه ماه بود، حدود دوسوم کتاب را نزد استاد خواندیم؛ استاد عادت داشت که سال بعد کتاب را ازسرمی گرفت و شاگردان هم به همان دوسوم بسنده می کردند ولی من و یکی از دوستانم قصد کردیم که باقی کتاب را نزد استادی بخوانیم؛ باخود مرحوم ادیب مشورت کردیم. فرمودند آقای شیخ زاده قفقازی از عهده تدریس آن برمی آیند. پس نزد او رفتیم و آن مرد بزرگ استدعای مارا پذیرفت و باقی آن کتاب 364 صفحه ای را برای ما تدریس کرد. ما نشنیدیم که کسی آن کتاب را تماماً درس خوانده باشد.

در اثنای تلمذ همین کتاب بود که من جسته و گریخته عربی نویس شدم و حواشی را به عربی و با مداد نوک تیز برکتابم می نوشتم... اندکی نگذشت که کتاب های عربی در منطق و نحو و معانی و بیان نوشتم که بعضی چاپ شده است با تقریظ اساتید فن...

پس از فراغت از تحصیل معانی و بیان و بدیع به درس قوانین میرزا قمی(پس از فراگرفتن معالم) و شرح لمعه رفتم. شرح لمعه را نزد استاد بزرگوارم مرحوم آقا سید احمد یزدی (معروف به نهنگ) خواندیم. سیدی بود پیوسته خندان و خوش سیما و خوش برخورد. شرح لمعه را مثل آب روان با بیانی آسان و شیرین درس می گفت و غالب عبارات آن را ازبربود. در درس خود واقعاً نظیر نداشت. خداوند او را غریق رحمت بی پایان خود کناد.

تحصیلات بعدی سطح و خارج من نزد مرحوم استاد علامه حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی صورت گرفت. به اذن او تقلید برمن حرام شد و از آن تاریخ به نظر خود عمل می کنم. سال ها از مرگ آن بزرگ مرد گذشته است و مرا آن فرصت دست نداد که یادی از او کنم و این دین همچنان بر ذمه من است. او مردی حکیم و فقیه و متفکر بود. ادب و بیان شیوا و جامعیت استاد، درس او را بی نظیر کرده بود. فقر و قناعت و تقوی و هوش فوق العاده، حریم گسترده او بود. در محضر او سخن لغو گفته نمی شد و شاگردان فاضل او که فقط حق سخن در محضر درس او را داشتند باید بسیار سنجیده سخن می گفتند. به سخنان ناپخته پاسخ نمی داد و ما از پاسخ ندادن او می فهمیدیم که گوینده سخن نسنجیده گفته است و خود گوینده درمی یافت بعداً باید بیشتر مطالعه کند و بداند که چرا سخن او شایسته جواب ازجانب استاد نبوده است. شاگردان خوب خود را می آزمود اگر از عهده بیرون می آمدند خود را وقف تعلیم صحیح آنان می کرد.

روزی در حجره به دیدنم آمد و من وقت را مغتنم شمرده پاره ای از مجهولات خود را پرسیده و جواب گرفتم. وقتی که سوالات من تمام شد سیگارش را روشن کردو از من پرسید: « به نظرت راه حقیقت چیست؟» دیدم روزگار، وارونه شده است زیرا نظیر همین سؤال را کمیل از علی(ع) کرده بود(هرچند در درستی این مطلب تردید کرده اند). استادی سالخورده که از محضر بزرگان بیرون آمده است این سؤال را از جوانی بی تجربه که درآغاز راه است چرا می کند؟ چاره نبود باید جواب می دادم و گفتم: «عمل به دانسته ها برای رسیدن به ندانسته ها» همین عبارت بدون کم و کاست. جواب او یک کلمه بود:«احسنت» و بعد سکوت ممتد و طولانی و بعد خداحافظ. اما همین سؤال او به ما اعتماد به نفس می داد و می آموخت که باید بیشتر کار کنیم وتوای عزیزم! می بینی که این تلاش هنوز ادامه دارد.

روزی بسیار سخت و دلگیرنزد او رفتم که خراسان( سرزمین علم و احساس) را ترک کرده و عازم تهران شوم.

مفارقت دائمی شاگرد از استاد. ما که همیشه از علم با هم صحبت کرده بودیم نمی دانستم که جز گفتن خداحافظ و عرض معذرت از زحمت ها که به استاد داده بودم، چه باید گفت. ولی او جزای زحمت های مرا با یک جمله داد و گفت: ازاین به بعد می توانی به نظر خود عمل کنی! بار تقلید را از شانه من برداشت لکن بار مسئولیت سنگین تری را بردوش من نهاد. گویی کسی که از این مسئولیت رنج برده در درون من زمزمه می کند و می گوید: کاش این مسئولیت را ازمن نخواسته بودند. درحالتی مردد بین غم و شادی از او خداحافظی کردم واو دیری نپایید که رخ در نقاب خاک کشید و فرزندان علمی خود را تنها گذاشت. من هرگز چون او صاحب همتی بلند و وارسته ندیدم.

 

در اواخر ایام تحصیلات دینی در شهر مشهد دوره دوم دبیرستان را که آن هم سه ساله بود در کلاسهای شبانه گذراندم. امتحان نهایی دوره مذکور را در اصفهان گذراندم و دیپلم ادبی گرفتم و با همان مدرک پس از انتقال از مشهد به تهران وارد دانشگاه تهران( دانشکده حقوق) شدم.

درس فلسفه مشاء را نخست نزد حاج شیخ مجتبی قزوینی شروع کردم؛ حسن تقریر و حدت ذهن نداشت؛ ناگزیر به درس مرحوم ایسی رفتم. فارسی را با لغات ترکی می آمیخت و به وجهی شیرین بیان مطلب می کرد اما پیدا بود که ازعهده تدریس فلسفه برنمی آید؛ درس اورا هم ترک کردم و مدتها در به در دنبال معلم اشارات ابن سینا می گشتم تا آقای ترابی که حقوق بسیار برمن دارد به دادم رسید و رفت منزل مرحوم استاد حاج شیخ هادی کدکنی رضوان الله علیه و او را که سالها ترک تدریس فلسفه کرده بود تشویق نمود که درسی برای ما بگوید. ازقرار اظهار آقای ترابی دام الله بقاه، مرحوم کدکنی نخست متعذر شده بودند به عدر اینکه خوابی دیده ام که باید فلسفه را ترک کنم! آقای ترابی این مطلب را به ما می گفت و می خندید و می گفت: فلانی (= راقم این سطور) ازکسانی است که می ارزد تدریس فلسفه بخاطر او کردن. به هر حال راضی شد و درس را برای دونفر شروع کرد در منزل خود.

در زمستان سرد و پربرف مشهد با پای پوش ناچیز و کوچه های تنگ شهر مشهد، چندین بار روی برف های یخ بسته می لغزیدیم و به زمین می افتادیم: خودمان یکسو و کتاب اشارات شیخ الرئیس ازسوی دیگر! باز برخاسته شیطان را لعنت می کردیم و به راه خانه استاد ادامه می دادیم و می رسیدیم. استاد کرسی تمیز و بزرگ و گرمی داشت که جبران سرمازدگی را می کرد و یک گربه هم داشت که همیشه بالای کرسی می نشست و چرت می زد بی اعتنا به ما و درس ما و سخنان ابن سینا و فلسفه وجود شناسی که گفته اند: حَیَوان را خبرازعالم انسانی نیست.

 

مقصود اصلی من از نوشتن شرح حال خودم دو مطلب است:

اول- شرح حال چنین استادان عالی قدر که روزگار نظیرشان را به ندرت می آورد.

دوم-از محضر همان رجال و معاریف درس هایی از مکارم اخلاق آموخته ایم و مهما امکن آن ها را به کار بسته ایم. مرحوم کدکنی نمونه بارز عالم متخلق به اخلاق حسنه بود: وقتی وارد مجلسی می شد در صف نعال می نشست، خنده ی او درحد تبسم بود، سخن های او کوتاه و پرمعنی بود، زبان به بدگویی نمی گشود، در غایت فروتنی رفتار می کرد و اوصاف پسندیده دیگر که از استادش(آقابزرگ حکیم) میراث داشت.

درس رجال و درایه و شرح تجرید را نزد مرحوم حاج شیخ محمدرضا کلباسی خواندم؛ پیرمردی سالخورده با لهجه اصفهانی غلیظ و چهره ای خندان و قدی بلند . محاسنی خضاب کرده و فوق العاده حاضرجواب و مهربان. گاه پس از درس با گز اصفهان هم کامی شیرین می کرد که حالا ازآن گزها عین و اثری نیست... دعای کمیل را بسیار دلنشین اجرا می کرد و کتابی تألیف کرده بود به نام (انیس اللیل فی شرح دعاء کمیل) که تا اندازه ای پرحجم وبا خط سنگی بود. اشارات دلنشین او با بانگ رسای وی هنوز در گوش هاست. درس مقامات حریری را نزد مرحوم ادیب هروی خواندم که از شاگردان میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری واز همدرسان ملک الشعراء بهار بوده است.

از سال 1331 تا 1334 ه.ش در دانشکده حقوق درس خواندم. یکی از استادان بنام آن دانشکده (مرحوم دکتر سیدحسن امامی) روزی در مجلسی با حضورمن به حضار گفت: این آقا از مشهد به تهران آمده است تا معلومات خود را در این دانشکده به ثبت برساند! اما من از دانش استادان آن دانشکده به هر ترتیب که مقتضی بود، بهره ها گرفتم. این را مخصوصاً برای کسانی می گویم که به اتکاء تحصیلات در مدارس قدیمه، احساس استغنا از تعلیمات اساتید دانشگاه می کنند؛ همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.

 

استاد دکتر محمدجعفر جعفری لنگرودی بعداز تحصیلات وسیع در حوزه ی مشهد و آمدن به تهران با برخورداری از فضل بسیار وارد دانشکده حقوق شدند وبه تحصیل در رشته حقوق قضایی پرداختند و این رشته را تا درجه دکتری به پایان بردند و پس از نزدیک به 30 سال تدریس در مراکز مختلف علمی و دانشگاهی و تربیت بی شماری از قضات و وکلا، مدتی نیز ریاست دانشکده حقوق دانشگاه تهران را بر عهده داشتند._ پایان؛ منتظر نظرات شما خواننده عزیز هستیم_

 

 

/ 5 نظر / 129 بازدید
ر.د.ح

باسلام و خسته نباشید خدمت دوست خوبم آقای فاتح بور،مطالب بسیار زیباست.اگر مقدور میباشدگزیده ای ازاخبارومطالب جالب حقوقی رانیز در وبلاگ قرار دهید.

وحید

همیشه در این اندیشه هستم که چرا استاد بزرگ لنگرودی بین حقوقدان نیز گم نام است.سالهاست که کتبش مانند پاره های تنم در کنارم هستند و هر جا که تدریسی داشته ام نام ایشان و آثار ایشان را تبلیغ نموده ام.با آرزوی طول عمر برای این استاد بزرگ

صادق

باسلام واقعا استاد کم نظیر هستند من با خواندن کتاب الفارق ایشان شیفته جامعیت ایشان شدم.فقط اگه ممکن است علت خروج ایشان از دادگستری و اقامت در انگلیس را بیان نمایید؟لطفا در مورده حقوق خصوصی هم مطالب بیشتری درج نمایید.

siavash ensafi

besiar ali daneshjoiane hoghogh bayad az hemate in ostade bozorg dars begirand